(1)

دختر گرسنه گفت: نان!

مادری که روی آفتاب را ندیده بود،

با خطوط  آب ِ دیده‌اش نوشت: هیس! طالبان!

(2)

عاشقی گریه‌کنان رفت به خواب؛

سایه‌ي سرو ِ روان گشت خرامان لب ِ رود،

کوزه را برد در آب.

(3)

تا هرکجا که می‌روی از چارچوب در،

دنبال کفشهای تو مرغ  ِ مهاجری‌ست،

تا بال‌بال لانه‌ی آخر.

(4)

مرغ  ِ پرواز ِ بلند ِ حوا

روی سرشاخه‌ی پرسیب نشست،

شاخه لرزید و شکست.

(5)

همسفر باش با من!

در قطار سراسیمه‌ی عشق،

اتصال خطوط موازی‌ست پایانه‌ی راه‌ آهن.

(6)

زندگی را کمی ساده‌تر کن!

غنچه‌ی رُز، دو بادام،

در ته ِ کوزه‌ی سرخ  ِمی،‌ شعرخوانی  ِ خیام!

(7)

نیمه‌شب تب داشت دستانت؛

در کف ِ دستت دلم گر می‌گرفت آرام،

پوست می‌شد در نگاهت گردو و بادام.

(8)

آنفلوانزا...؛

سرفه‌ات با گریه‌‌ای بی‌اختیار ِ لحظه‌ها جاری،

سرفه‌ات در سینه‌ی من خنجر ِ کاری.