کارنامه‌ی آغاز یک ژانر در شعر معاصر فارسی
 

هفت سه‌گانی برگزیده از معصومه عیسی‌وند


(۱)

چشمهای من به خواب رفته است؛

چشم باز می‌کنم،

آفتاب رفته است.

 

(2)

با تمام اشتیاق

پابه‌پات راه رفته‌ام؛

سالهاست اشتباه رفته‌ام.

 

(3)

سالهاست رفته‌ای و طاقتم سر آمده،

آمدی شبی،

آفتاب از کدام سو درآمده؟

 

(4)

هفت رنگ شاد

رنگ روزهای هفته‌اند،

روزهای من سیاه رفته‌اند.

 

(5)

با زیرکیهایت

گرد سفیدی را نشاندی روی موهایم،

ای زندگی! کو آرزوهایم؟

 

(6)

روزهای آخر مرداد

گونه هایم اندکی  تر بود؛

شاید این دیدار آخر بود.

 

(7)

روزهای آخر مرداد

یاد ماه بعد می افتم،

اینکه می بینم تورا...، گفتم؟

پانزده سه‌گانی برگزیده از دکتر محمدرضا راثی‌پور


(1)

اگر این خطای دید است چرا هنوز برجاست

و به رغم این چراغانی بی‌حساب گوید

ظلمات حکم فرماست؟


(2)

چگونه برگ خزانی نترسد از جانش؟

که مثل شعله‌ی فانوس رو به خاموشی

به فوت باد گره خورده است پایانش.


(3)

گفتی که وقتی بیایی

گرمای مهرت کند پاک اشک جدایی؛

قندیل بسته ست اشکم، کجائی؟


(4)

یک لحظه از خزیدن و تشویش دادنم

جانش نیارمید،

این عقربک که مو شود از زهره‌اش سپید.


(5)

به چشم من، ایام

هزار بار اگر نو شود همان کهنه‌ست

که گفته قصه‌ی بی‌اعتباری‌اش خیام.


(6)

از پله‌ی چهل که فرارفتی،

هرگز غمت مباد که افتادی از نفس!

زیرا ازین به بعد سرازیری است و بس.


(7)

عقربه‌های شتابناک چه دانند

زیج نشینان پیری این حرکت را

دشمن بی‌انعطاف عمر بخوانند؟


(8)

برفی که بر آئینه‌ی تو بارید

گویای وداع تو از جوانی‌ست،

آغاز زمستان زندگانی‌ست.


(9)

این ستاره نیست؛

روی نعش آفتاب

سکه‌ی ترحم فرشته ای‌ست.


(10)

مثل شکنجه‌ای‌ست شدید و سخت

در ازدحام آهن و سیمان و دود شهر،

تنهایی درخت.


(11)

چشم درانده تا بترساند،

دیکتاتور درون این پوستر

نفرت خلق را نمی‌داند.


(12)

مردک صرعی که در پیاده‌رو افتاد،
جلب به خود می کند توجه مردم،

اجرت او، سکه‌ی سیاه ترحم....


(13)

این لحظه‌ها عجول و سراسیمه طی شدند،

آنسان که آهوان برمند از خروش شیر،

آنسان که سارها بپرند از صدای تیر.


(14)

غروب می‌کوشید

که یکنواخت کند هرچه نور و ظلمت بود،

شب آمد و به فسونی ازو مجال ربود.


(15)

تاریخ و آن تورق پی در پی شکست

باور به خویش را، امشی‌وار پیش ما

مسموم کرده است.


چهارده سه‌گانی برگزیده از مریم صابری


(1)

مثل هر شب خسته ام؛

خیره بر دیوار آجرگونه‌ی آن پنجره

عاقبت یک روز خواهد داد، تاوان، پنجره.

(2)

من در این شهر هراس‌انگیزم،

اضطراب ، از در و دیوار، آویز،

چار فصلم پاییز….

 

(3)

سبد مادرت از آب و غذا لبریز است؛

دخترک! گریه نکن،

شهر از عاطفه ها لبریز است!

 

(4)

سکوت ثانیه‌ها،

صدای نعره‌ی یک مست...،

چقدر کوچه ی بن بست!

 

(5)

عجب هنگامه‌ای دارم!

در این شب های طوفانی

به دامم می کشد، صیاد، پنهانی.


(6)

در این غربت دلگیر

زلالیم، چو آبیم؛

عجب نیست اگر پر تب و تابیم.


(7)

چه بد روزگاری‌ست!

در این جمعه‌بازار نامرد

نگاه تو تیره‌ست، از درد.

 

(8)

وای بر من، عشق را نشناختم!

بی تو ماندم روی دست لحظه‌ها؛

مرگ برمن، زندگی را باختم!

 

(9)

ای نگاهت بی‌امان!

گم شدی در کوچه‌های آب و نان؛

پا به پای آرزوهایم بمان!

 

(10)

می‌گویمت آشکارا:

یک عمر در پیچ و تابی؛

همسایه با اضطرابی.

 

(11)

غرورش را کنارش می‌نشاند؛

به غیر از کینه در چشمان ندارد

و درد آدمی درمان ندارد.



(12)

مدارا می کنی امشب؛

مرا انگار حاشا می کنی امشب؛

عبث، این پا و آن پا می‌کنی امشب.

 

(13)

من ریشه کرده‌ام

در دشت انتظار تو با فصلهای زرد؛

ای سبز! بازگرد!


(14)

دستهای تو سکوت...،

چشم من پر از قنوت...،

سفره ها تهی زقوت….


نه سه‌گانی برگزیده از علیرضا رجبعلی‌زاده کاشانی


(1)

زندگی، روی تخت، بی‌ضربان...،

صورت مرگ، پشت پنجره، تار...،

عکس ِ شش، روی بسته‌ی سیگار....

 

(2)

سرد، مثل نعش ِ نوجوان "شیشه"‌ای،

زیر سنگ ِ زخمهای نوبه‌نو،

پیکر پیاده‌رو....

 

(3)

به تماشای مرگ، وامانده‌ست

مثل ِ یک جفت، چشم ِ تیز‌شده،

دهن ِ ماهی ِ فریزشده.

 

(4)

عشق، لم داده بود زیردرخت،

اولین سیب اسیر جاذبه شد،

نیوتون، غرق در محاسبه شد.

 

(5)

یک صندلی کنار اجاقی گرم،

فنجان ِ چای، اتاق زمستانخواب،

رویای ِ پیرمرد ِ خیابانخواب.

 

(6)

تا چگونه چشم عالمی تورا شنید، گوش کن!

اینچنین که قصه‌ی تو را گریست،های های،

راوی سکوت! گنگ خوابدیده! آی!

 

(7)

آخرین امید هم به باد می رود؛

رنگ آفتاب می پرد،

"باغ بی خزان"، ز خواب  می پرد.

 

(8)

آسمان ِ آبی  ِ مایوس،

ابر ماهیها،

گریه بر پهنای اقیانوس.

 

(9)

نه گُرز و نه رخش و نه ببر بیان...؛

یلان-آدمکهای سرخورده ایم،

سر از خوان هشتم درآورده‌ایم.




هفت سه‌گانی برگزیده از آرزو حقیقی


(1)

به رنگ چشمهای توست - آه!-

تمام لحظه‌هام،

سیاه در سیاه در سیاه.


(2)

میان بغض و خنده‌ی زمین نشسته است؛

پرنده‌ها پریده‌اند؛

مترسکی دلش شکسته است.


(3)

« روی لحظه‌های من ببار!

بی تو من کویر می‌شوم...»؛

باز یک دروغ شاخدار!

 

(4)

با تو مانده‌ام

در نبود و بود؛

مرده ماهی‌ام در امتداد  رود.

 

(5)

می‌رسی دوباره از سفر،

خنده توی باغ می‌دود؛

با گلی بهار...؟ نه، نمی‌شود.

 

(6)

روزگار،

در هوای گرم دوری‌ات مرا محک زده؛

باز هم دلم کپک زده.

 

(7)

می کنی از این شکسته دل عبور؛

نام تو چه بود؟

سنگ یا صبور؟




سیزده سه‌گانی برگزیده از محمد قلی‌نسب


(1)

«ثانیه»

با تمام سرعتش چه دیر می‌رسد سر قرار،

"ساعت" و "دقیقه" بی‌قرار....

 

(2)

سایه‌های در به در:

گاه، روبه‌رو...،

گاه، پشت سر....

 

(3)

باز هم جیک جیک یک گنجشک

چک چک از شاخه می‌چکد پایین،

گربه با گوش تشنه روی زمین....

 

(4)

صید یا صیاد؟

طعمه‌ای در دام ماهیگیر...،

طعمه‌ای در کام ماهی، گیر....

 

(5)

زندگی زندانگی‌ست:

بال پروازی که هست،

حال پروازی که نیست.

 

(6)

کوتاهی عمر و

یک عمر، کوتاهی...؛

آهم دو چندان می‌شود گاهی.

 

(7)

پیری

عمر خودش را کرد؛

ای کودکی! برگرد!

 

(8)

توبه را به "لب" نخوانده است؛

"قلب" من،

در همان شروع قاف مانده است.

 

(9)

پا به پای زندگی تا مرگ می‌آیم جلو؛

ترس: یک پایم عقب...،

شوق: یک پایم جلو....

 

 (10)

چترهای کهنه و خراب،

چُرت می‌زنند،

زیر آفتاب.

 

(11)

رنگ و روی شعرهای من پرید؛

قالب جدید:

هم سیاه، هم سپید....

 

(12)

به عاشقان ناکام

عشق من به تو

رد شد و به راه دیگری رسید،

مثل عابری که خسته از پیاده‌رو....

 

(13)

پشت سر، غم... روبه‌رو، شادی...؛

پیرمرد خسته‌ی قلبم!

آ...ی! نزدیک‌ است آبادی.

 

ده سه گانی برگزیده از محمدشریف سعیدی


(1)

یا وطن نبود

یا که بود و جای سربلند زیستن نبود؛

هرچه بود، جای من نبود.


(2)

داغ داغ داغ

از فراق هم همیشه آه می‌کشیم؛

روی تخته‌ی سیاه شب شهابهای راه راه می‌کشیم.


(3)

آه، داغ، زخم،  درد مشترک؛

ما دو شیشه‌ایم روی هم،

سنگ‌خورده و ترک‌ ترک.


(4)

او غریب در وطن،

من همیشه بی‌وطن؛

از بهشت جاودان دویده‌اند مرد و زن.


(5)

پاک و صاف و صادق است؛

من به چشمهای او...،

او به چشمهای من عجیب عاشق است.


(6)

مثل هم

آدمیم و گاه اشتباه فکر می‌کنیم؛

عاشقیم و چون همیشه  گاه‌گاه فکر می‌کنیم.


(7)

بیقرار مثل باد

می‌دود به کوچه داد می‌زند:

هرچه غیر عشق مرده باد!


(8)

نیش گژدمی سیاه بر سرِ خُم است؛

ابروی بلند او

در ترانه گفته‌اند:  نیش گژدم است.


(9)

یوسف است و گرگ دارد او

باک نیست - ای برادران ناخلف! -

بخت و طالع بزرگ دارد او


(10)

کیف او همیشه کوک،

ساز او همیشه سُور؛

چشم ابر و باد  بد ز روی ماه او همیشه دور!


پنج سه‌گانی برگزیده از سیده فاطمه طبسی


(1)

میان صحن‌و‌سرا گنبد طلاکاری

 و این سه واژه‌ی نابی که دوستش داری :

 غروب جمعه، حرم، دسته‌ی عزاداری.

 

(2)

خلاء دوباره به دستان من هجوم آورد،

 منی که هیچ ندارم میان چنته خویش،

 بجز خیال تو، باران، و جاده‌ای در پیش....

 

(3)

چنار...، کوچه‌ی پشتی...، صدای هق هق من

به یاد حادثه‌ای که دو باره رخ داده

وعکس تو که کنار زباله افتاده....

 

(4)

نوشته‌ها همه‌شان بوی عشق می‌گیرند،

صدای هلهله‌ای از بهار می آید،

و سوزهای زمستان دوباره می‌میرند.


(5)

صدای گریه و آغاز و یک تولد و صبح :

صدای هیــــــس ِ پرستار و خنده‌ی مادر،

و دختری که منم - ف ا ط م ه -عصــای پدر.


پنج سه‌گانی برگزیده از محمد نقیان


(1)

اگرچه کرده دلم بازهم هوای شما،

مرا ببخش! ولی این حماقت محض است،

غرور آینه را بشکنم به پای شما.

(2)

تو که رفیق ِ شب و هم‌پیاله‌ی ماهی

و چشمهات پر از شعر ناب ِ پرواز است،

بگو چرا غزلم بغض می‌کند گاهی؟

(3)

در تمام کوچه‌ها دویده‌ام،

پابه‌پای این شب ِ سیاه،

بی‌قرار ِ یک نگاه ِ ماه....

(4)

کسی این‌روزها به یادت نیست؛

به درک چشم شعرهات تر است!

به جهنّم که عشق در خطر است!

(5)

«من به یک آینه، یک بستگی پاک...» که نه،

من به دلتنگی یک غنچه قناعت دارم؛

با شب و هق‌هق پاییز رفاقت دارم....


ده سه‌گانی برگزیده از مریم زارع


(1)

عشق، هدیه‌ی خدا به آدم است؛

نیستی، ولی بدان،

لحظه‌های بی تو چون جهنم است!

(2)

عکسها همیشه خاطرات زنده‌اند؛

خاطرات زنده‌ی سپید یا سیاه،

سهم ما فقط نگاه و آه ....

(3)

از عشق می‌نوشت،

از درد می‌سرود،

مادر که مهربانی او بی‌بهانه بود.

(4)

خورشید! گل نکن!

یک لحظه صبر کن!

فکری به حال قلب پر از درد ابر کن!

(5)

کاش می‌شد به کودکی برگشت؛

درس و مشق و کتاب و ترکه‌ی تر!

«جور استاد به ز مهر پدر».

(6)

آن روزها بابا به جای آب، نان می‌داد؛

این روزها دستان بابا خالی از نان است،

تنها امید بودنش یک جرعه ایمان است

(7)

مشقهای بی‌دروغ و خنده‌های بی‌نقاب...؛

یاد کودکی به خیر!

یاد روزهای امتحان و اضطراب!

(8)

آخرین رهگذر! مرد شبگرد!

جمعه تکرار تنهایی توست؛

زود برگرد!

(9)

بغض نجار شهر مدینه:

«کاش هرگز نمی‌ساختم در!

کاش در کوچه می‌ماند حیدر!»

(10)

در حریمی سراپا هدایت

هشتمین جام را می‌کشم سر،

می‌رسم با تو تا بی‌نهایت.


شش سه‌گانی برگزیده از طاهره فرزانه


(1)

تیغ و دستهای من...،

حس وحشی جنون...؛

بازهم سه ق ط ره خون...!

 

(2)

از پس نگاه سرد من

می‌رسی تو خالی از سکوت و بی‌قرار،

روی موج زندگی، سوار.

 

(3)

بوی سیب میدهد هوای شعرهای تازه‌ام،

من ولی چه ناشکیب...!

آدمم به رسم سیب.

 

(4)

باران گرفته‌ست؛

یعنی دوباره کوچه‌ی خشکیده‌مان تر،

از شعرهایم خستگی پر....

 

(5)

بازهم لبریزم از دنیا؛

کودکی را برده‌ام از یاد؛

هر چه بادا باد!

 

(6)

همصدا با سهراب

در تو تکرار  سرودن زیباست :

«روشنی، من، گل، آب...» .

 

هفت سه‌گانی برگزیده از هادی ملکی


 

(۱)

مثل برفِ آخرینِ سال

توی پنجه‌های آفتاب،

می‌شوم همیشه در نگاهت آب.


(۲)

باز آمد بهار نو از راه،

دل بی‌همزبان من اما

مانده در پنجه‌ی زمستان...آه!

 

(۳)

سفره‌ی هفت‌سین من امسال

سیر، سرکه،سماق،سکه و سـیب

...و سه‌گانی‌ست، میهمانِ نجیب...

 

(۴)

وقتِ رفتنت چه بی‌صدا

بغضْ در گلوی من شکست؛

کشتی دلم به گل نشست....

 

(۵)

عده‌ای بهر تن آبروی وطن می‌فروشند،

عده‌ای هم در این شومْ بازار

بهرِ نانْ‌پاره، تن می‌فروشند...

 

(۶)

 مثل یک مترسکِ درونِ کشتزار

ما چقدر ساده‌ایم!

روبه‌روی باد ایستاده‌ایم....

 

(۷)

شهر خالی از نجابت است،

عشق، مانده است در قفس،

آسمانِ چشمها پر از هوس....

 

دوازده سه‌گانی برگزیده از مریم طوسی

 

(1)

از تمام لحظه‌های خیسمان جداست؛

این که قطره‌قطره می‌چکد از آسمان،

حرفهای عاشقانه‌ی خداست....


(2)

تا رسیدند به هم، خندیدند؛

عشق در دامنشان صاعقه زد؛

ابرها باریدند....


(3)

آسمان، ابر، قلقلک؛  باران...؛

قطره با خنده می‌دود پایین؛

بازی ِ آسمان و ابر و زمین....


(4)

دست ِ آسمان به گیسِ ابر؛

می‌چکد دوباره عشقشان،

از میان خنده‎های خیسِ ابر....


 (5)

تب کرده "جمعه" باز،

نبضَش نمی‌زند،

عجّل! طبیبِ ناز...!


(6)

روی خاک، آسمان بکارد سیب،

با دلش حسرت بهشت ِ عزیز،

قصه‌های نگفته دارد سیب.


(7)

تا که چشمش را بست،

بید، شد نقش ِ زمین،

بال ِ گنجشک شکست.

 

(۸)

چمدانت پُر از احساس ِ من و

چند تا خاطره هم، گوشه ی آن...؛

جا شدم در چمدان؟

 

(9)

چشم در چشم ِ ضریح

گره از بغضت باز؛

اشکها در پرواز....


(10)

خستگی را بارید،

با دل ِ صافش گفت:

السّلام ای خورشید!

 

(۱۱)

چه غریبانه روی ِ خاک افتاد،

شیشه‌ی عطر ِ آسمانی ِ  یاس!

از ترکهاش می‌چکید احساس.


(1۲)

یک طرف ستاره‌های بی‌قرار،

یک طرف غم ِ غریبی ِ علی؛

فاطمه! دعات مستجاب شد،  ولی....


سه سه‌گانی برگزیده از محمداکرام بسیم

 

(1)

رفتی و بی‌منی؛

حالا که نام و رمز عبورم به باد رفت،

ایمیل می‌زنی؟

 

(2)

بر روی زخمهای دلم راه می رود،

تا آه می‌کشم،

ناگاه می‌رود.

(3)

در پرتو نگاه تو نزدیک می شوم،

چون پشت می‌کنی،

تاریک می‌شوم.


دوازده سه‌گانی برگزیده از نیلوفر جهانگیر


(1)
دل ما را بردی،
بی شما همدم ما جز غم و ماتم نشود؛
سایه‎تان از سر ما کم نشود!

(2)
از جهان‎بینی شنیدم زندگی
کارگاه رنگ‌ها و طرح و قالی‎بافی است،
سهم من از زندگی نقش تو باشد کافی است.

(3)
رفت و قلبم را شکست،
آمد و حالا ز هیچم نیست غم؛
«دردم از یار است و درمان نیز هم »

(4)
گفتی که نگاه از تو نگیرم؛
گفتم به تو: ای راحت جانم!
من خیره به خورشید شدن چند توانم؟

(5)
مستم به دیدنت؛
از شهر من نرو!
دستم به دامنت!

(6)
بس‎که از عشق شما گفت و نشد باورتان،
دل بیچاره‎ی من مرد، ولی غصه نخور!
دل زیاد است، فدای سرتان!

(7) چهره‌تان چه آشناست!
عشق بود نامتان؟
اشک من حرامتان!

(8)
عجب شب سردی!
تو رفته‌ای  و نگاهم هنوز هم بر راه...؛
مگر به خواب ببینم دوباره برگردی!

(9)
این آخرین قرار ملاقات ماست، نه؟
چیزی نگو! - همیشه محالم! - برو...! نایست...!
من گریه هم نمی‌کنم اصلا...، عجیب نیست؟

(10)
من هزاران حرف دارم، پس چرا
وقت گفتن در نگاهت می‌شوم مبهوت و مات؟
از چه می ترسم؟ بگو آخر چه دارد چشمهات!

(11)
وقتش شده تا من کمی مغرورتر باشم؛
گیرم عسل‌تر می‌شود هر روز چشمانت؛
باید که من هم بعد از این زنبورتر باشم!

(12)
نمی‌خواند نگاهم را؛
نمی فهمد که دلگیرم؛
نمی‎داند که می میرم....


سه سه‌گانی برگزیده از علی کاملی


(1)

آنچه پیوند خورد در مرداب

بود رؤیای یک تلاش محال؛

هیچ طعمی نداشت قرص خیال.


(2)

تا ماه بارید،

پر شد تمام ساحل از موج؛

زیباست چشمان تو در اوج.


(3)

«فصل دیگر نوشته خواهد شد»؛

گفت این را کسی که می‌دانست،

مرگ، روزی فرشته خواهد شد.


پانزده سه‌گانی برگزیده از سیدحسین دادخواه


(1)

تو دعا می‌خوانی،

نفست عیسایی‌ست،

مشکلم تنهایی‌ست.


(2)

برای زندگی کردن

دو چشم پاک می‌خواهی،

دلی نمناک می‌خواهی.


(3)

یاد تو در دل من

مثل یک جاروب است؛

در دلم آشوب است.


(4)

تو از آفتابی

و من از غبارم،

تو را دوست دارم.


(5)

برای لحظه‌ای پرواز

وجودی ناب می‌خواهی،

دلی بیتاب می‌خواهی.


(6)

تو در این سینه‌ی تنگ،

- مهربان! - زندانی؛

به نفس می‌مانی.


(7)

آهسته بنشین کنارم،

شوقی بپاشان به رویم؛

جز این نبود آرزویم.


(8)

واژه‌ها مسمومند،

حرفها بی‌تأثیر؛

ذهنها محکومند.


(9)

گذشتی ز قلبم؛

چه احساس نابی!

در آغوش، خوابی.


(10)

به گرمی و شادی

چو خاکستری سرد و غمگین

مرا باد دادی.


(11)

باز باران و... بس دلم تنگ است؛

بال در بال تا کجا؟ برگرد!

همه جا آسمان همین رنگ است.


(12)

من آن بینوایم

که از این همه خوب

تو را می‌ستایم.


(13)

گامها سست و راه پرسنگ است؛

جاده از حال ما چه می‌داند؟

تا رسیدن هزار فرسنگ است.


(14)

زرد و خشکیم،

مثل یک برگ؛

از غم مرگ....


(15)

خوابم نمی‌برد،

آن شب که رفتی،

رؤیای من مرد.


ده سه‌گانی برگزيده از فاطمه کشاورز


(1)

كفشهايم پاره،

باز باران بايد،

چرت من آواره!

(2)

آه حسرت بر لب

رفته كودك در خواب؛

خاك بر سر شد آب.

(3)

بر دشت به خون نشسته‌ی دل

پاشيدن عشق تو هوس بود؛

شد حاصل كشت و كار من دود.

(4)

در هجوم دشتهای خشك و سرد

باد هم خسيس شد،

ابر را خبر نكرد.

(5)

تقديم به شهيدان و خانواده‌ي گرانقدرشان

در نگاه سرد قاصدك نشست

داغ لحظه‌های بی‌برادری؛

بی تو پشت مادرم شكست.

(6)

منم كه خسته‌ام از رويش جديد لغات،

ولی به خاطر «م ا ن د ن» دوباره می‌گويم:

«س لام بر كلمات!»

(7)

طنين زنگ پيامك در آسمان پيچيد،

زمين گزارش لب‌تشنگي خود را داد،

دوباره ابر به حكم وظيفه‌اش باريد.

(8)

پيچيد ز عشق، پوششی بر تن،

با هرم نگاه خويش ذوبم كرد؛

فرهنگ لغات، پاك شد در من.

(9)

با پيچش تارهاي گيسويش

يك طوق طلايی  ِ اسارت ساخت؛

بيچاره دلم چه زود خود را باخت!

(10)

در ازدحام نفسگير شهرها افسرد؛

نگاه مردم آنجا چه سوز سردی داشت!

و باز هرچه گل عشق بود سرما خورد.


يازده سه‌گانی برگزيده از عبدالرضا مدرس‌زاده


(1)

تا شد از تیر حرمله سیراب،

کام ِ گلبوی اصغر ِ بی‌تاب،

آبرو رفت از قبیله آب.

(2)

ای نگاه تو نرم تر از باد!

می شود جان ز عطر تو دلشاد،

"عصر معراج آهن و پولاد".

(3)

عطر گلهای خانگی داری،

حس شیرین زندگی داری،

چون سه‌گانی یگانگی داری.

(4)

ساده  و مهربان و گرمی تو؛

گاه قهری ز دوستی داری؛

معنی ِ بکر ِ جنگ ِ نرمی تو.

(5)

همچو نقاره‌خانه شد دل من،

با نوایی پر از سرور حضور؛

سر ساعت کند سلام از دور.

(6)

گرچه دل تخم یأس را می‌کاشت،

حاصل روشن توسل بود،

احترامی که دشت از آهو داشت.

(7)

می‌گریزم پر از هیاهویم؛

با تمام رمیدگی - ای دوست! -

ضامن من تویی که آهویم.

(8)

دانه‌ی اشک می‌شمارد دل؛

تا به آرامشی دوباره رسد،

سر به پای تو می گذارد دل.

(9)

بهر آوردن چراغ و دوات

چه نیازی به سخت کوشی است؟

سخنانم ز جنس خاموشی است.

(10)

همچو چشمی که یار می‌خواهد،

با همه ترس‌پاشی‌اش در باغ،

این مترسک بهار می‌خواهد.

(11)

بس‌که ریایی‌ست شهر عافیت‌اندیش

می‌شود آسان و تند و امن سفر کرد

با خط ریش از جنوب تا ته تجریش.


سه سه‌گانی برگزيده از مريم صابری‌


(1)

زندگی بی‌عشق مرگی دائم است،

همچنان كه آب بر ما لازم است؛

هركسی عاشق نباشد نادم است.

(2)

درد اين دوره جديد است، دگر درمان نيست،

بشر امروز مريض است، بلی؛

اينقدر طعنه مزن! درد عزيز است ولی.

(3)

سبد مادرت از آب و غذا لبريز است!

دخترك! گريه نكن!

شهر از عاطفه‌ها لبريز است!


ده سه‌گانی برگزيده از محمدرضا راثی‌پور


(1)

تا کجا که چشم کار می کند،

صبح  ِ بی‌طلوع و سرعت و شتاب...؛

با زمینیان چه کرده است اضطراب؟

(2)

زیاد دیده همین جلوه‌ی موقت را

شب کسالت بار

که سلب می کند از آذرخش فرصت را.

(3)

با دلهره چشم وا کند از خواب،

آن ماهی کنج حوض،

تا گربه مگر نگیردش از آب.

(4)

تا اصطکاک نعل سمند صبح

آتش جهاند از همه آفاق ناگهان،

برخاست دود تیرگی از دشت آسمان.

(5)

هرچند نا رواست،

می‌پروریم در دل خود اضطراب را

- این موریانه‌ای که بقایش زوال ماست -

(6)

هرچه تعلل کند بر او حرچی نیست،

قاصدک شرمسار تا که نگوید:

منتظران زمانه را فرجی نیست.

(7)

نیم آن ترس است و نیم دیگرش اعجاب،

آنچه هر شب می رباید روح تو از تو

- اژدهای بالدار آسمان خواب -

(8)

پنداشته این عنکبوت، قوت است،

غافل که به هم ریخته بنایش،

صیدی که گسسته‌ست تارهایش.

(9)

صبح سراسیمه مثل رعشه‌ی صرعی

در تن این شهریان رمق نگذارد؛

بی سببی نیست کس قرار ندارد.

(10)

گردبادی که پیچیده در این صحاری،

آشنا با جنون است؛

خاربنها چه دانند از بی‌قراری؟


ده سه‌گانی برگزيده از محمدجعفر عزيزی


(1)

دل گشته در خليج نگاه تو ميخكوب،

حيران ِ كهكشان ِ دل‌انگيز چشمهات،

در انتظار ِ ديدن ِ زيبايی غروب.

(2)

از قطب شمال

با شوق فراوان سوی خورشيد روانيم؛

ما يخ‌زدگانيم.

(3)

در می‌زند كسی،

تك‌تك تتك تتك؛

بر در دو چشم دوخته‌ام با هزار شك.

(4)

در غنچه‌ی تبسم  ِ لبهای نازكت

رمزی‌ست بی‌گمان،

لطفی‌ست بی‌بيان.

(5)

بگذار تا كنار تو در غربت سياه

- ای تكيه‌گاه من! -

باران اشك خنده كند بر جبين ماه!

(6)

در دستهای كوچك تو جنگلی دميد،

سرسبز چون بهار؛

گلهای سرخ عشق، دميدند بی‌شمار.

(7)

بگذار تا به ساحل چشمت - كبوترم! -

بنشينم و به موج  ِ نگاه  ِ ملايمت

با بهت بنگرم!

(8)

در طلوع گستاخی

سينه‌ها خراشيديم،

بذر هرزه پاشيديم.

(9)

نفرين سايه‌ها

سنگين نشست بر قفس سينه‌ی سياه

از شاخه‌ی گناه.

(10)

صدای ناشناس  ِ شب

هنوز مي‌كشد مرا به سوی كهكشان دور،

و گامهای خسته‌ام هراس دارد از عبور.


سه سه‌گانی  برگزيده از زهرا ابومعاش


(1)

در دل شب، نوری می تابید؛

باز آیینه به رویم خندید،

باز يك موی سپید.

(2)

سر به زیر افکندند

نخلهای لب رود،

بس‌که آنجا غم بود.

(3)

کودکان احساس!

عطر خاک عباس

خوشتر از نرگس و یاس.


هفت سه‌گانی برگزيده از روح‌الله بهراميان


(1)

ای پرستوی خسته!

بازهم فکر پرواز داری

با دو بال شکسته...شکسته؟

 (2)

کمی دراین غزلت اتفاق کم داری؛

اگرنشد - شاعر! -

به کاروان سه‌گانی بزن! چه غم داری؟

(3)

ای كه با چشمهای بی‌پايان

مثل صد رودخانه می‌خوانی!

حال و روز مرا نمی‌دانی؟

(4)

وقتی نگاه كردی،

ناچار و ناگهان،

«من» ماند و آسمان.

(5)

تا به كی گريه می‌كنی؟ _ چشمه! -

يا بيا مثل من قناری باش،

يا كه چون رودخانه جاری باش!

(6)

جهان تاريك و جان تاريك...،

من اما شام وحشتناك تكرارم،

نمی‌ترسم ولی، وقتی بگويی: دوستت دارم.

(7)

سر از آن شب،

تمام شامهای تار، يلدا بود

و مرد خسته حتی در ميان جمع، تنها بود.


چهار سه‌گانی برگزيده از ح.كرمی


(1)

دیدی گلوی صدای تو را هم دریدند،

آنان که گل‌نغمه‌ها را

در نای نیزارها می‌بریدند.

(2)

گرگ آشفت خواب آبادی؛

ازنفس ماند های وهوی دَرا،

برّه‌ها همچنان به فکر چرا.

 (3)

سر به ابرها کشیده با غرور،

سینه را گشوده روبه‌روی آفتاب،

رفته شهر خسته روی دامنش به خواب.

(4)

ما چه زود پیر می‌شویم؛

عکسهایمان هنوز هم جوان،

مانده در هزار وسیصد و همیشه‌ی زمان!


هشت سه‌گاني برگزيده از محمدشريف سعيدي


(1)

دختر گرسنه گفت: نان!

مادری که روی آفتاب را ندیده بود،

با خطوط  آب ِ دیده‌اش نوشت: هیس! طالبان!

(2)

عاشقی گریه‌کنان رفت به خواب؛

سایه‌ي سرو ِ روان گشت خرامان لب ِ رود،

کوزه را برد در آب.

(3)

تا هرکجا که می‌روی از چارچوب در،

دنبال کفشهای تو مرغ  ِ مهاجری‌ست،

تا بال‌بال لانه‌ی آخر.

(4)

مرغ  ِ پرواز ِ بلند ِ حوا

روی سرشاخه‌ی پرسیب نشست،

شاخه لرزید و شکست.

(5)

همسفر باش با من!

در قطار سراسیمه‌ی عشق،

اتصال خطوط موازی‌ست پایانه‌ی راه‌ آهن.

(6)

زندگی را کمی ساده‌تر کن!

غنچه‌ی رُز، دو بادام،

در ته ِ کوزه‌ی سرخ  ِمی،‌ شعرخوانی  ِ خیام!

(7)

نیمه‌شب تب داشت دستانت؛

در کف ِ دستت دلم گر می‌گرفت آرام،

پوست می‌شد در نگاهت گردو و بادام.

(8)

آنفلوانزا...؛

سرفه‌ات با گریه‌‌ای بی‌اختیار ِ لحظه‌ها جاری،

سرفه‌ات در سینه‌ی من خنجر ِ کاری.


چهار سه‌گاني برگزيده از پاييز رحيمي


(1)

صبح بود و هرچه بود، عشق بود؛

جنگ و آتش و عطش تمام روز؛

شام بود و آفتاب مكه در دمشق بود.

(2)

ظهر بود و آفتاب؛

ماهيان سرخ تشنه روي دست كربلا؛

خاك بر سر تو، آب!

به برادر نازنينم، مهدي رحيمي (م. زمستان)

(3)

چون درخت كاج مهربان خانه‌ي پدر،

غرق در پرنده‌ها هواي من؛

با تو سبز مي‌شود تمام روزهاي من.

(4)

سربلند و پرغرور

ايستاده‌اي تو در برابرم؛

من به شانه‌هات تكيه مي‌كنم، برادرم!


دو سه‌گاني برگزيده از سيد مصطفي سائس


(1)

درخت، خشك شد اينجا، پرنده پرپر زد

و باغ و باغچه تنها شد از غم و پاييز

شكست بغض و عجب ناله‌اي ز دل سر زد.

(2)

مصرع عشق اگر در غزل دل نبُوَد،

به خدا چيدن اين قافيه‌ها جانكاه است،

زندگي در گذر ثانيه‌ها جانكاه است.


دو سه‌گاني برگزيده از مهدي منصوري


(1)

چكيدند از وراي ناودان پايين

قطار قطره‌بارانها؛

گهي بر عرش و گه بر فرش، انسانها.

(2)

رنگین‌کمان پردیس

ابروی آسمان شد؛

این بار هم زمین خیس.


پنج سه‌گاني برگزيده از آرزو حقيقي


(1)

مثل كوهها

ساكت و صبور، ايستاده‌ايم؛

نه ...، به هم نمي‌رسيم ما.

(2)

روز و شب هميشه عينكي به چشمهاي او؛

روز و شب يكي نبود؛

پس چرا هميشه زير چشمهاي او كبود؟

(3)

دنياي خود را در تو مي‌پنداشت؛

تنها تو را ...، تنها تو را ...، اي واي!

انگار لكنت داشت.

(4)

يك دل سياه ...؛ اين تمام ماجراست:

آسمان،

چك‌نويس ابرهاست.

(5)

پيچ مي‌خوري به دور من،

مي‌رسي به اوج آسمان؛

من چه نردبان!


هفت سه‌گاني برگزيده از اعظم ايزدي


(1)

منم و فاصله‌ها،

تو و اندوه، همین؛

 هق‌‌هقی مانده، ببین!

(2)

سایه‌های رو‌به‌رو!

روی جاده‌های شب نشسته‌ام،

در تنم هزار جستجو.

(3)

بالهای نازکش ترک‌ترک،

قاصدک رسیده از غروب،

رنگ حرفهاش رنگ خاکی ِ جنوب.

(4)

از مسیر شب گذشته‌تر،

معبری به آفتاب می‌زنم؛

باز ضد خواب می‌زنم.

(5)

کودکی ِ خویش را سروده‌ام...،

توی خاطرات من همیشه‌ای؛

خط ِ «ها»گرفته روی شیشه‌ای.

(6)

من در گره ... من در گره ... من در گره باز؛

سرشارم از نقشینه‌های روی قالی؛

پابند شعرم از تمام خویش خالی.

(7)

آلبوم ورق‎ورق شده،

عکسها درون کوچه ریخته،

من به قاب ِ عکسهای منتظر گریخته.


سه سه‌گانی برگزیده از فاطمه مجیدی

(1)

فصل گلهای زعفران اینجا

سرزمینها بنفش می‌پوشند،

مردمان چای سرخ می‌نوشند.


(2)

در سیاهی ِ چشم تو گم شد

چین و تاب سپید پیرهنم؛

چشم بگشا! نگاه کن! تو منم.


(3)

چشمهای تو عکسهای منند؛

عکسهایی درون قاب ِ...آب؛

تو مرا پاک می‌کنی با خواب.

چهار سه‌گانی برگزیده از ح.کرمی


(1)

اشکی از چشمم چکید،

خنده بر لبهای بی‌جانم نشست؛

نامه‌ات امروز با باران رسید.


(2)

یک دریچه روبه‌رو،

یک دریچه پشت سر؛

زندگی تأملی میان این دریچه‌های توبه‌تو


(3‌)

آب شد کوه آرزوهامان،

مثل برفی در آفتاب تموز

وعجیب آن که  زنده ایم هنوز.


(4)

برای مرد کوهستانهای ابرپوش یوش

آسمان اینجا هنوز ابری‌ست،

مثل شعر تو،

در دلم باران بی‌صبری‌ست.


پنج سه‌گانی برگزیده از پاییز رحیمی


(1)

سطح آیینه خاکی‌ست؛

با سرانگشت بر آن نوشتم:

او هم از دست این چهره‌ی خسته شاکی‌ست.


(2)

در این عصر نانو،

بیا «بشنو از نی» حدیثی قدیمی‌ست؛

بیا بشنو از تارباس و پیانو!


(3)

آفتاب مهربان قله‌ها! بیا!

خویش را نشان بده!

شانه‌های زیربرف‌مانده‌‎ی مرا تکان بده!

 

(4)

چون درختهای هر دو سوی این بزرگراه

هرچه قدمان بلند می‌شود،

باز ما به هم نمی‌رسیم، آ...ه!


(5)

مثل خواب هزارساله‌ی ارگ،

دم یک صبح قرمز پاییز،

در تو تعبیر می‌شوم،  ای‌ مرگ!


سه سه‌گانی برگزیده از روح‌الله بهرامیان


(1)

از چشم ترم نریز خونابه!

من منتظر تمام تقدیرم؛

یک لحظه! و بعد نیز می‌میرم.


(2)

درخت نیلی‌پوش!

میان پیرهنت اشتیاق، جان دارد

و چشمهای تو بسیار آسمان دارد.


(3)

نورها را نگاه بخشیدی،

سایه‌های حسود کور شدند؛

عینکت را به ماه بخشیدی.


یک سه‌گانی برگزیده از علی کاملی


باورش گرچه سخت مشکل بود،

باد، آن را تکاند از شاخه؛

آنچه افتاد بر زمین، دل بود.


نه سه‌گانی برگزیده از محمدشریف سعیدی


(1)

ابر، می‌رفت سر از دیگ ‌برنج،

خشک می‌شد شالی؛

جای باران خالی!


(2)

تصویر ماه را

در آب کن نگاه!

چین پیش از آن که فکر کنی می‌رسد ز راه.


(3)

بار اول که دیدم،

سرخ شد گونه‌هایم در آتش،

بار دوم اگر تیربار نگاهش به جانم بیفتد، شهیدم.

 

(4)

ای درخت پیر!

فکر دیگری به حال ریشه‌هات کن!

سمت ریشه‌های تو خزیده‌اند جاده‌های قیر.


(5)

هرچه می‌بافتم  من،

از خیالات ابریشمی تا صنوبر که می رفت در موج قالی،

نقش پای تو را در گرههای احساس می‌یافتم من.

 

(6)

زاغی نشست بر سر بام و هلال شد؛

پیراهن سیاه شب قدر من کجاست؟

عیدم محال شد.


(7)

ای فروغ ماه!

من نگفته‌ام همیشگی؛

از میان ابرهای پاره‌پاره گاهگاه!


(8)

مست و لایعقل آمد به خانه،

از لبش له‌له عشق لبریز،

از زبانش زبانه.

 

 (9)

روبه‌روی من ایستاده بلند،

پشت دیوار شیشه، مژگانش؛

بخت زیبای من! بخند! بخند!

 

 
  BLOGFA.COM