(1)

تا کجا که چشم کار می کند،

صبح  ِ بی‌طلوع و سرعت و شتاب...؛

با زمینیان چه کرده است اضطراب؟

(2)

زیاد دیده همین جلوه‌ی موقت را

شب کسالت بار

که سلب می کند از آذرخش فرصت را.

(3)

با دلهره چشم وا کند از خواب،

آن ماهی کنج حوض،

تا گربه مگر نگیردش از آب.

(4)

تا اصطکاک نعل سمند صبح

آتش جهاند از همه آفاق ناگهان،

برخاست دود تیرگی از دشت آسمان.

(5)

هرچند نا رواست،

می‌پروریم در دل خود اضطراب را

- این موریانه‌ای که بقایش زوال ماست -

(6)

هرچه تعلل کند بر او حرچی نیست،

قاصدک شرمسار تا که نگوید:

منتظران زمانه را فرجی نیست.

(7)

نیم آن ترس است و نیم دیگرش اعجاب،

آنچه هر شب می رباید روح تو از تو

- اژدهای بالدار آسمان خواب -

(8)

پنداشته این عنکبوت، قوت است،

غافل که به هم ریخته بنایش،

صیدی که گسسته‌ست تارهایش.

(9)

صبح سراسیمه مثل رعشه‌ی صرعی

در تن این شهریان رمق نگذارد؛

بی سببی نیست کس قرار ندارد.

(10)

گردبادی که پیچیده در این صحاری،

آشنا با جنون است؛

خاربنها چه دانند از بی‌قراری؟