(1)

میان صحن‌و‌سرا گنبد طلاکاری

 و این سه واژه‌ی نابی که دوستش داری :

 غروب جمعه، حرم، دسته‌ی عزاداری.

 

(2)

خلاء دوباره به دستان من هجوم آورد،

 منی که هیچ ندارم میان چنته خویش،

 بجز خیال تو، باران، و جاده‌ای در پیش....

 

(3)

چنار...، کوچه‌ی پشتی...، صدای هق هق من

به یاد حادثه‌ای که دو باره رخ داده

وعکس تو که کنار زباله افتاده....

 

(4)

نوشته‌ها همه‌شان بوی عشق می‌گیرند،

صدای هلهله‌ای از بهار می آید،

و سوزهای زمستان دوباره می‌میرند.


(5)

صدای گریه و آغاز و یک تولد و صبح :

صدای هیــــــس ِ پرستار و خنده‌ی مادر،

و دختری که منم - ف ا ط م ه -عصــای پدر.