(1)

اگر این خطای دید است چرا هنوز برجاست

و به رغم این چراغانی بی‌حساب گوید

ظلمات حکم فرماست؟


(2)

چگونه برگ خزانی نترسد از جانش؟

که مثل شعله‌ی فانوس رو به خاموشی

به فوت باد گره خورده است پایانش.


(3)

گفتی که وقتی بیایی

گرمای مهرت کند پاک اشک جدایی؛

قندیل بسته ست اشکم، کجائی؟


(4)

یک لحظه از خزیدن و تشویش دادنم

جانش نیارمید،

این عقربک که مو شود از زهره‌اش سپید.


(5)

به چشم من، ایام

هزار بار اگر نو شود همان کهنه‌ست

که گفته قصه‌ی بی‌اعتباری‌اش خیام.


(6)

از پله‌ی چهل که فرارفتی،

هرگز غمت مباد که افتادی از نفس!

زیرا ازین به بعد سرازیری است و بس.


(7)

عقربه‌های شتابناک چه دانند

زیج نشینان پیری این حرکت را

دشمن بی‌انعطاف عمر بخوانند؟


(8)

برفی که بر آئینه‌ی تو بارید

گویای وداع تو از جوانی‌ست،

آغاز زمستان زندگانی‌ست.


(9)

این ستاره نیست؛

روی نعش آفتاب

سکه‌ی ترحم فرشته ای‌ست.


(10)

مثل شکنجه‌ای‌ست شدید و سخت

در ازدحام آهن و سیمان و دود شهر،

تنهایی درخت.


(11)

چشم درانده تا بترساند،

دیکتاتور درون این پوستر

نفرت خلق را نمی‌داند.


(12)

مردک صرعی که در پیاده‌رو افتاد،
جلب به خود می کند توجه مردم،

اجرت او، سکه‌ی سیاه ترحم....


(13)

این لحظه‌ها عجول و سراسیمه طی شدند،

آنسان که آهوان برمند از خروش شیر،

آنسان که سارها بپرند از صدای تیر.


(14)

غروب می‌کوشید

که یکنواخت کند هرچه نور و ظلمت بود،

شب آمد و به فسونی ازو مجال ربود.


(15)

تاریخ و آن تورق پی در پی شکست

باور به خویش را، امشی‌وار پیش ما

مسموم کرده است.