(1)

ای پرستوی خسته!

بازهم فکر پرواز داری

با دو بال شکسته...شکسته؟

 (2)

کمی دراین غزلت اتفاق کم داری؛

اگرنشد - شاعر! -

به کاروان سه‌گانی بزن! چه غم داری؟

(3)

ای كه با چشمهای بی‌پايان

مثل صد رودخانه می‌خوانی!

حال و روز مرا نمی‌دانی؟

(4)

وقتی نگاه كردی،

ناچار و ناگهان،

«من» ماند و آسمان.

(5)

تا به كی گريه می‌كنی؟ _ چشمه! -

يا بيا مثل من قناری باش،

يا كه چون رودخانه جاری باش!

(6)

جهان تاريك و جان تاريك...،

من اما شام وحشتناك تكرارم،

نمی‌ترسم ولی، وقتی بگويی: دوستت دارم.

(7)

سر از آن شب،

تمام شامهای تار، يلدا بود

و مرد خسته حتی در ميان جمع، تنها بود.