دوازده سهگانی برگزیده از نیلوفر جهانگیر
(1)
دل ما را بردی،
بی شما همدم ما جز غم و ماتم نشود؛
سایهتان از سر ما کم نشود!
(2)
از جهانبینی شنیدم زندگی
کارگاه رنگها و طرح و قالیبافی است،
سهم من از زندگی نقش تو باشد کافی است.
(3)
رفت و قلبم را شکست،
آمد و حالا ز هیچم نیست غم؛
«دردم از یار است و درمان نیز هم »
(4)
گفتی که نگاه از تو نگیرم؛
گفتم به تو: ای راحت جانم!
من خیره به خورشید شدن چند توانم؟
(5)
مستم به دیدنت؛
از شهر من نرو!
دستم به دامنت!
(6)
بسکه از عشق شما گفت و نشد باورتان،
دل بیچارهی من مرد، ولی غصه نخور!
دل زیاد است، فدای سرتان!
(7) چهرهتان چه آشناست!
عشق بود نامتان؟
اشک من حرامتان!
(8)
عجب شب سردی!
تو رفتهای و نگاهم هنوز هم بر راه...؛
مگر به خواب ببینم دوباره برگردی!
(9)
این آخرین قرار ملاقات ماست، نه؟
چیزی نگو! - همیشه محالم! - برو...! نایست...!
من گریه هم نمیکنم اصلا...، عجیب نیست؟
(10)
من هزاران حرف دارم، پس چرا
وقت گفتن در نگاهت میشوم مبهوت و مات؟
از چه می ترسم؟ بگو آخر چه دارد چشمهات!
(11)
وقتش شده تا من کمی مغرورتر باشم؛
گیرم عسلتر میشود هر روز چشمانت؛
باید که من هم بعد از این زنبورتر باشم!
(12)
نمیخواند نگاهم را؛
نمی فهمد که دلگیرم؛
نمیداند که می میرم....
+ نوشته شده در دوشنبه نهم خرداد ۱۳۹۰ ساعت 3:1 توسط دکتر علیرضا فولادی/فاطمه پوررضایی
|