(1)
دل ما را بردی،
بی شما همدم ما جز غم و ماتم نشود؛
سایه‎تان از سر ما کم نشود!

(2)
از جهان‎بینی شنیدم زندگی
کارگاه رنگ‌ها و طرح و قالی‎بافی است،
سهم من از زندگی نقش تو باشد کافی است.

(3)
رفت و قلبم را شکست،
آمد و حالا ز هیچم نیست غم؛
«دردم از یار است و درمان نیز هم »

(4)
گفتی که نگاه از تو نگیرم؛
گفتم به تو: ای راحت جانم!
من خیره به خورشید شدن چند توانم؟

(5)
مستم به دیدنت؛
از شهر من نرو!
دستم به دامنت!

(6)
بس‎که از عشق شما گفت و نشد باورتان،
دل بیچاره‎ی من مرد، ولی غصه نخور!
دل زیاد است، فدای سرتان!

(7) چهره‌تان چه آشناست!
عشق بود نامتان؟
اشک من حرامتان!

(8)
عجب شب سردی!
تو رفته‌ای  و نگاهم هنوز هم بر راه...؛
مگر به خواب ببینم دوباره برگردی!

(9)
این آخرین قرار ملاقات ماست، نه؟
چیزی نگو! - همیشه محالم! - برو...! نایست...!
من گریه هم نمی‌کنم اصلا...، عجیب نیست؟

(10)
من هزاران حرف دارم، پس چرا
وقت گفتن در نگاهت می‌شوم مبهوت و مات؟
از چه می ترسم؟ بگو آخر چه دارد چشمهات!

(11)
وقتش شده تا من کمی مغرورتر باشم؛
گیرم عسل‌تر می‌شود هر روز چشمانت؛
باید که من هم بعد از این زنبورتر باشم!

(12)
نمی‌خواند نگاهم را؛
نمی فهمد که دلگیرم؛
نمی‎داند که می میرم....