يك سهپاره از زهرا ابومعاش
عطر ِ سجادهی تو
مانده در خانه هنوز،
عینک و شانه هنوز....
صوت ِ قرآنِ تو بس زیبا بود،
صوت ِ داوود ِ زبور،
از صدایِ تو چنین گیرا بود.
گوشهی چشم ِ اتاق
مانده اشک ِ تو هنوز،
یاد سبزت شب و روز.
دل من تنگه و تار؛
ای رفیقان مددی،
رفت شادی بر دار!
پس کجا رفت آن سور؟
یا چه شد آن همه شور؟
آن همه دانش و نور...؟
منزل ِ تازهی تو،
باغ ِ سرسبز ِبهشت،
پیش آن پاکسرشت.
خانهی تازهی تو آباد است
خوش به حالت - بابا! -،
روح ِ سبز ِ تو بسی آزاد است!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم دی ۱۳۸۹ ساعت 15:34 توسط دکتر علیرضا فولادی/فاطمه پوررضایی
|