مرد، طول حیاط را طی کرد

اشک، از گونه‌هاش جاری بود

صبح ِ  یک شنبه‌ای بهاری  بود.

 


شور ِ گنجشکها و رقص ِ نسیم

شهر، پر بود از هوای بهار

مرد، اما به فکر شعبه‌ی  چار

 


توی ِ کوچه ، زنان  همسایه

راز او را که بر ملا کردند

خبری تازه دست و پا  کردند.



کوچه را مثل سایه رد شد و بعد

پشت فرمان نشست و مکثی کرد:

آه ! با من چه کرده‌ای؟ نامرد!

 


توی ِ ماشین، صدای  کهنه‌ی ِ ضبط:

" شد خزان، گلشن ِ ..."  صدا را بست

اشک، در چشمهای ِ مرد نشست:



یکی از روزهای آخر دی

مرد عاشق شد و دلش لرزید

شوق ، در چشمهای زن  خندید

 


و " سعید " و "بهاره " بعد از آن

زوج ِ خوش بخت ماجرا بودند

نقل شیرین قصه‌ها بودند...

 


بوق ِ ماشین ِ روبه‌رو:  آقا!

پس، حواست کجاست؟  یک طرفه‌ست

باز هم بغض، در گلوش شکست:

 


چارده سال، عشق ِ یک طرفه

چارده سال، رنج و درد و عذاب

چارده سال، هرچه بود سراب



 سالن ِ دادگاه و صبحی تلخ

زن، به مهریه‌اش می‌اندیشید

فکر ِ تاوان ِ عشق، بود  " سعید "...